تنهايي

تنهايي و مي خوام ازت
ديگه با تو نميتوونم
از ته دل دارم مي گم
از عشقمون پشيمونم
چرا بهت دروغ نگم
مگه برات همه كسم
همش بايد فرار كنم
از روزگار از نفسم
غرور نذاشت بهت بگم قد خدا دوست دارماشك چشام صدا داره
حالا نشستم يه گوشه دارم ستاره مي شمرم دلم ديگه جا نداره
آخه مگه درك كردنم
براي تو كاري داره
نخواستي باورت بشه
اينجا همش خيابونه
بهار دلش خسته شده
شعر از بهارهحر فاي اون فراوونه

